بعد از یه مدتی...
دیگه با یادآوری اون روزا،اشک از چشات سرازیرنمیشه
بلکه با همه ی وجودت برای روزای گذشته اشک میریزی...
بعد از یه مدتی...
قلبت وقتی کلمه ی دوست دارمو میشنوه نمیلرزه...
بلکه محکم تر از قبل می ایسته و
خودش دستشو میگیره و میگه بیا تو...
بعد از یه مدتی...
فکر اینکه اون الآن زن داره یا نه؟از ذهنت میره بیرون...
و به جاش این سوال تو ذهنت نقش میبنده...
یعنی اون الآن چندتا بچه داره؟
بعد ازیه مدتی...
یاد میگیری وقتی دیدیش سرتو بندازی پایین
و به جای سلام،آروم بگی خداحافظ...
بعداز یه مدتی...
به جای اینکه دعا کنی و بگی:خدایا بهم برش گردون
دعا میکنی و میگی:خدایا دیگه سر راهم قرارش نده
بعد ازیه مدتی...
گوشه ی اتاقت تنها جاییه
که توش احساس آرامشو امنیت میکنی
بعد ازیه مدتی...
دیگه خودتم نمیشناسی چه برسه اونو...
بعدازیه مدتی...
انقدر دلت برای خودت تنگ میشه
که اصلا یادت نمیاد چی شد که تغییر کردی
بعد ازیه مدتی...
انقدر با خودت درگیر میشی
که حتی آبیه آسمونم سیاه و سفید میبینی
بعدازیه مدتی...
انقدر خودتو تو دنیا ی آدم بزرگا گم میکنی که یادت میره
بچه ای وقتیم که فهمیدی دیره
چون جایی تو دنیای بچه ها نداری